تبليغاتX
عاشقونه
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
116

بزرگترين افسوس آدمي وقتي است كه حس ميكند ميخواهد،ولي نميتواند و به ياد مي آورد

زماني را كه مي توانست آما نخواست!!!

|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 و ساعت 23:58 | 
115

تو از دردي كه افتادست بر جانم چه مي داني؟


دلم تنها تو را دارد ولي با او نمي ماني


فقط يك لحظه آري با نگاهي اتفاق افتاد


چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني؟

|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 و ساعت 23:56 | 
114

ياري ام کن بتوانم

روي نوميدي و ياس

روي اين بي خبري

خط بطلان بکشم

ومددهاي تو را

از دل وجان حس بکنم


|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 و ساعت 23:55 | 
113

سراغم را نمیگیری ... چه شد افتادم از چشمت؟

منم فانوس لبخندت ... غرورت ... گریه ات ... خشمت

اسیرم ... خسته ام ... پیرم ... مرا دریاب ... میمیرم!

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 و ساعت 15:54 | 
112

همیشه در عجب بودم که چرا در جاده عشق پا به پایم نمی آمدی!!!
حتی وقتی آهسته و پیوسته میرفتم.
امروز فهمیدم...
ریگی که در کفشت بود تو را می آرزرده!!!!

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 و ساعت 15:42 | 
111

قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم
تا در اين قصه ی پر حادثه حاضر باشم
حکم پيشانی ام اين بود ،که تو گم شوی و
من به دنبال تو يک عمر، مسافر باشم
تو پری باشی و تا آنسوی دريا بروی
من به سودای تو، يک مرغ مهاجر باشم
قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟
يا در اين قصه، به دنبال مقصر باشم...

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 و ساعت 15:41 | 
110

نترس اگه دل تو

از خواب کهنه پاشه

شاید خدا قصه تو

از نو نوشته باشه

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیستم خرداد 1389 و ساعت 13:49 | 
109

هرجا چراغی روشنه

از ترس تنها بودنه

ای ترس تنهایی من

اینجا چراغی روشنه!!!

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیستم خرداد 1389 و ساعت 13:40 | 
108

يابنده عزیز !

(سلام) در انبوه خداحافظ گم شده است
با اولين قاصدك آن را به من برسان !

(قلبم) در در انبوه فرياد ها گم شده است
با اولين قناري آن را به من برسان !

(عشق) در كتاب هاي شعرم گم شده است
با اولين نگاه آن را به من برسان !!!

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم اسفند 1388 و ساعت 2:5 | 
107

برای شعر من چرا بهانه ای نمیشوی

میان بغض خسته ام ترانه ای نمیشوی

خزان میان قلب من دوباره رخنه کرد و تو

به شوره زار فلب من جوانه ای نمیشوی

غریب و خسته مانده ام در انتظار تو چرا

بر این غریب بی نشان نشانه ای نمیشوی

تو خود غمی ندیده ای به زندگانیت چرا

برای غصه های من خزانه ای نمیشوی

اسیر غربتم چرا تو با دودست گرم خود

به پیچ و تاب زلف من چو شانه ای نمیشوی

 من و هزارها غزل که ناسروده مانده است

برای شعر من چرا بهانه ای نمیشوی

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم اسفند 1388 و ساعت 1:52 | 
106

چون تو را گم کرده ام در پیچ و تاب کوچه ها

میزنم بر هم به صد فریاد خواب کوچه ها

خوب میدانم خودت رفتی ولی با این همه

رفتنت را میگذارم به حساب کوچه ها

بعد تو هر نیمه شب این جا کنار پنجره

ناله ها سر میدهم با التهاب کوچه ها

این غان و ناله ی من گررسد تا عرش حق

میکند افزون خدا رنج و عذاب کوچه ها

دست میسایم به روی گرد نرم پنجره

تا تو را شاید ببینم در سراب کوچه ها

از تو تنها سهم من درد فراق و دوری است

با همین سهمم سرودم شعر ناب کوچه ها

تا ابد در کوچه ها ره میسپارم خوب من

چون تو را گم کرده ام در پیچ و تاب کوجه ها

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم اسفند 1388 و ساعت 1:50 | 
105

رد پایت بر غزل هایم چه زیبا مانده است

از تو و عشقت برای من همین ها مانده است

کوله بارت را به دقت بستی اما خوب من

خاطرات خوب تو در ذهن من جا مانده است

سهم من بودی و هستی از تمام زندگی

گر چه سهم من فقط در خواب و رویا مانده است

عابر پس کوچه های خلوت تنهایی ام

بی تو اینجا کوچه هم تنهای تنها مانده است

امدی گفتم خدایا ماندگارش کن ولی

گر چه رفتی باز فریاد خدایا مانده است

بی تو شب انقدر تاریک است گویا ماندنیست

من نمیدانم امیدی هم به فردا مانده است

می روی دریا به جزر ممتدی اما بدان

ساحلت در ارزوی مد دریا مانده است

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم اسفند 1388 و ساعت 1:46 | 
104

غزل امشب بیا مهمان من باش

پر از دردم خودت درمان من باش

غزل پاشیده از هم هستی من

بیا امشب سر و سامان من باش

پر از بغضی غریب و بی دلیلم

دلیل بغض من برهان من باش

غزل تنهای تنهایم غریبم

تو مهمان دل ویران من باش

سفر کردند یاران صمیمی

تو تنها مانده ای خواهان من باش

غزل سر فصل دفترهای شعرم

بیا امشب خودت پایان من باش

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم اسفند 1388 و ساعت 1:41 | 
103

برایت نازنینم یک غزل از درد میگویم

از این دنیای پوچ و مردم نامرد میگویم

تو گفتی از خودت حرفی بزن باشد بهار من

بیا بنشین برایت از خزان زرد میگویم

منی که زاده ی فصل بهارم پس نمیدانم

چرا یک سر غزل از لحظه های سرد میگویم

تو میگفتی که قلب من مثال ایینه صاف است

از ان ایینه که گم شد میان گرد میگویم

من امشب قصه ی ان مرد را ان مرد عاشق را

که میزد تیشه را بر فرق کوه درد میگویم

ویا از مرد مجنون و بیابان گرد تنهایی

که در عشق و وفا شد اعتبار مرد میگویم

غزل را که نفهمیدی برایت ساده میگویم

و حرفم را میان واژه ی "برگرد" میگویم

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم اسفند 1388 و ساعت 1:36 | 
102

من پرم از انتظار و از حضور بی کسی

همنشین با لحظه های سوت و کور بی کسی

ساقه ی نرگس شکست و یاس جانی تازه یافت

لحظه ی نابودی عشق و ظهور بی کسی

خسته ام تکرار تا کی می روم تا گم شوم

لا به لای کوچه های بی عبور بی کسی

می روم تا زخم این دل را پرستاری کنند

لحظه های مهربان و بی غرور بی کسی

عابر پس کوچه ی تنهایی ام ارام تر

تا مبادا بشکنی زیبا بلور بی کسی

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم اسفند 1388 و ساعت 1:30 | 
101

چه میفهمی دل ما رو غریبه

و یا عشق و اهورا را غریبه

چه می پرسی تو از احساس ساحل

نمی فهمی تو دریا را غریبه

غریبی با تمام واژه هایم

و میپرسی تو معنا را غریبه؟

چه باید گفت پاسخ تا بفهمی

تمام این غزل ها را غریبه

شکستی حرمت دل مشکلی نیست

نفهمیدی دل ما را غریبه

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم اسفند 1388 و ساعت 1:30 | 
100

آفتابم می شوی شب می شوم
بر تنم می تابی و تب می شوم
با نگاهت بی هوا می بوسیم
بوسه را می نوشم و لب می شوم
در خودم یک لحظه غوغا می کنم
لحظه ای دیگر مودب می شوم
آتشی از خرمنم سر می کشد
از هوای تو لبالب می شوم
تا تنت فتحم کند بر بدترین
اسم بدکاران ملقب می شوم
گندمی سیبی نمی دانم ولی
چیدنت را من مسبب می شوم
نقطه ی آغوشمان از هم تهی
آرزویت را مورب می شوم
شاه من! با کیش شیطان عاقبت
مات و تسلیم تو یک شب می شوم

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم اسفند 1388 و ساعت 1:24 | 
99

آتشی کو که به یکباره بسوزد من و دل

تا شوم فارغ از این سوختن هر دم خویش

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم اسفند 1388 و ساعت 1:16 | 
98

دلم دل نيست

دريا نيست

مرداب است كه موجى هم سراغش را نميگيرد

اشكى هم به دامانش نميبارد

نه شوق زيستن دارد نه ميبارد نه ميميرد!!!

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم اسفند 1388 و ساعت 1:14 | 
97

دلم تنگ است،

دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است،

سکوت از کوچه لبریز است،

صدایم خیس و بارانی است،

نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانی است!!!

 

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم اسفند 1388 و ساعت 0:49 | 
96

 گاهی دلم می گیرد از آدم هایی كه در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت می دهند ، دلم می گیرد از خورشیدی كه گرم نمی كند و نوری كه تاریكی می دهد ، ازكلماتی كه چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند ، دلم می گیرد از سردی چندش آور دستی كه دستت را می فشارد و نگاهی كه به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند ، از دوستی كه برایت دو بال برای پریدن هدیه می آورد و بعد پرواز را با منفور ترین كلمات دنیا معنی می كند ، دلم میگیرد ، دلم میگیرد ، دلم میگیرد.

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه هفتم اسفند 1388 و ساعت 0:15 | 
95

رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی
تو در سراب آینه شبانه خنده می کنی
من شکست خورده را خودت برنده می کنی
نیامدی و سال ها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 12:15 | 
94

بگذار كه با ياد تو آغاز كنم

با لحظه اي از عشق تو پرواز كنم

در خلوت روياي تو بگذار امشب

بنشينم وعاشقانه آواز كنم

دلتنگ نگاهت شده ام خورشيدم

بگذار كه تا چشم تو پرواز كنم

يك لحظه مرا بنگر ودرمانم كن

تا زندگيم را زتو آغاز كنم

سوداي تو فريادي از آتش دارد

كاش از پس اين شعله دهان باز كنم

بگذار كه با ياد تو اغاز كنم

.با لحظه اي از عشق تو پرواز كنم

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 20:24 | 
93

خدا کنه چشمــای تــو  تا همیشه آبی باشه

همیشه این دنیای تـو قشنگ و مهتابی باشه

خدا کنه بـارون بشم ، از توی چشمات ببارم

غمـاتـو  من پاک بکنم  واسه تــو شادی بیارم

تو  آسمــون زنـدگـیـم ستـاره ای  نمی بیـنـم

از این همه باغ و بهار حتی یه گل نمی چینم

خـدا کنـه بـارون بـیـاد ، ببـاره روی غصـه هام

از دیـدنـت روشـن بـشـه قــاب بـهــاری نگــام

|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 17:3 | 
92

با تو شروع می کنم ، با تو به راه می روم

با غزل ِ نگــاه ِ تـو  ، باقــــی ِ راه می دوم

 

با تو شروع می کنم ، با تو به ماه می روم

با نگه ِ خیره ی تو ، مــــــن به نگاه می روم

 

با تو شروع می کنم ، با تو ادامه می دهم

با تو به زندگانیــم ، رنگ ِ زمــــانه می دهم

 

با تو شروع می کنم ، با تو جوانه می دهم

با تو به بیکسـی ِ خود من آشیانه می دهم

 

با تو شروع می کنم ، با تو به نـاز می رسم

با تو که در بر  ِ منی ، من به نیــاز می رسم

  

با تو شروع می کنم ، با تو به را ز می رسم

با عطـش لبـان تو ، من به فــــراز می رسم

 

 با تو شروع می کنم ، مست ِ شبانه می شوم

با تو و در کنار ِتو ، من چو شـراره می شوم

 

با تو شروع می کنم ، با تو تمــــام می شوم

با تو به انتهای خود ، وصل ِ مــــدام می شوم

|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 16:59 | 
91

شبیه برگ پاییزی،

پس از تو قسمت بادم خداحافظ،

ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ،

و این یعنی در اندوه تو میمیرم در این تنهایی مطلق،

که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد،

و برف نا امیدی برسرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم ؟

چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟  خداحافظ 

|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 16:10 | 
90

با من بمون حرف نگفته دارم

ميخوام بازم سر رو شونه ت بذارم

نگات بشه مرحم زخم کهنه م

تموم بشه شباي انتظارم

ميخوام با تو از شب قصه پاشم

ميخوام با تو صبح ترانه باشم

ميخوام برات از زندگي بخونم

توي هوات مثل غزل رها شم

|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 16:8 | 
89

بر سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود

 اهــل زمين نبود ، نـمازش شــكســته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود

 تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود

 بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود

 چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود

 بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت

عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود

 بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر 

پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود ...

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 11:54 | 
88
 

دستهایت تکیه گاهم بود و نیست

 عشق تو پشت و پناهم بود و نیست

 حیف! آن وقتی که عاشق شد دلم

چیز سبزی در نگاهم بود و نیست

 عشق این سرمایه بازار دل

 آب این روی سیاهم بود و نیست

 یاد آن ایام مشتاقی بخیر

 عاشقی تنها گناهم بود و نیست!

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 11:51 | 
87

كجايي عزيزم ببيني كه تنهام
كجايي ببيني چه تاريكه شبهام
***
چي شد تو نگاهت كس ديگه اي بود
كجايي كه بعد تو غم همدمم بود
***
نگاهم هنوزم، تو حسرت نگاهت
بيا تا بريزم اشكامو به راهت
***
كجايي گل من ، تو رفتي ميدونم
دلم تنگه واسه تو نامهربونم
***
بدون تا ابد ، تو تو قلبمي
ولي باز چه ساده دلو ميشكني
***
اوني كه پرهاشو بست و نشست

 چه ساده پريد و دلم رو شكست
***
نبودي ببيني چي اومد سر من
كجايي ببيني شكسته پر من
***
پريدي چه ساده تو تنها نذارم
ميدوني كه ناي پريدن ندارم
***
پر من شكسته نكن نااميدم
بدون بعد چشمات خوشي رو نديدم

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 22:56 | 
Powered By white-boy