تبليغاتX
عاشقونه
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
80

شبهي  چند شبي آفت جانم شده است

اول  اسم  كسي  ورد  زبانم  شده  است

حتم  دارم  كه  تويي  آن  شبه  آينه پوش

عاشقي جرم قشنگيست به انكار مكوش

|+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 21:24 | 
79

دل به چشمای تو بستم تو شدی همه وجودم

عشق تو باور من شد با تموم تار و پودم

هرکی اومد سر راهم چشمامو بستم ٫ ندیدم

عکس تو توی دست من بود تورو با دلم خریدم

برای نفس کشیدن عشق تو دلیل من بود

بودن تو پیش چشمام خواب و رویای شبم بود

من همه ترانه هامو واسه چشم تو نوشتم

ندونستم تو غروبی وای چه تلخه سرنوشتم

|+| نوشته شده توسط پارسا در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 20:17 | 
78
این پست هم از طرف فائزه  اس ام اس شده.ممنون.

از پاسخ من معلمان آشفتند          از  حنجرشان هرچه در آمد گفتند

اما  به خدا هنوز من معتقدم          از جاذبه ی تو سیب ها می افتند

|+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 14:24 | 
77
این پست هم از طرف دوست خوبم فائزه از مشهد اس ام اس شده.ازش تشکر میکنم.

کاش  هرگز  در  محبت شک نبود          تک  سوار مهربانی تک نبود

کاش بر جانی که بر قاب در است          واژه ی تلخ خیانت حک نبود

|+| نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:54 | 
76

این پست از طرف دوست خوبم فائزه از مشهد اس ام اس شده.ازش تشکر میکنم.امیدوارم بازم برام مطلب بفرسته.

سیب سرخی را به من بخشید و رفت         عاقبت بر عشق من خندید و رفت

اشک   در  چشمان  سردم  حلقه  زد          بی  مروت  گریه  ام  را دید و رفت!

|+| نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:18 | 
75

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده با چشمان تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسوا شدن

عشق یعنی سست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن با ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

|+| نوشته شده توسط پارسا در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:59 | 
74

خداي اطلسي ها با تو باشد ،

 پناه بي کسي ها با تو باشد ،

 تمام لحظه هاي خوب يک عشق ،

 به جز دلواپسي ها با تو باشد.

 

|+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 11:9 | 
73

به غم کسی اسیرم

که خودش خبر ندارد

عجب از محبت من

که در او اثر ندارد

غلط است هرکه گوید

دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد

دل او خبر ندارد

|+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 14:21 | 
72

چه درديست در ميان جمع بودن

ولي درگوشه اي تنها نشستن

براي ديگران چون کوه بودن

ولي در چشم خود آرام شکستن

براي هر لبي شعري سرودن

ولي لبهاي خود همواره بستن

چه دردي است در ميان جمع بودن

ولي درگوشه اي تنها نشستن

به رسم دوستي دستي فشردن

ولي با هر سخن قلبي شکستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

ولي در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاک سپردن

ولي در دل اميد به خانه بستن

به من هر دم نواي دل زند بانگ

چه خوش باشد از اين غمخانه رستن

|+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 21:21 | 
71

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...

وسعت تنهائيم را حس نکرد...

در ميان خنده هاي تلخ من...

گريه ی پنهانيم را حس نکرد...

در هجوم لحظه هاي بي کسي...

درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

آن که با آغاز من مانوس بود...

لحظه پايانيم را حس نکرد!!!

|+| نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 0:10 | 
70
تا شما خانه ی تان سمت شمال ده ماست
                            خانه ی دهکده مان سمت شمال است عزیز
پنجره   بین  من  و  توست  مرا  بوسه  بزن
                            بوسه از آن طرف شیشـه حلال است عزیز !!
|+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 20:38 | 
69

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

 ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

 گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند

خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد

 عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد....

|+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 20:10 | 
68

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

می خزند آرام روی دفترم 

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آورم که در دستان من

روزگاری شعله میزد خون شعر

|+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 20:9 | 
67

چشم چشم دو ابرو٫نگاه من به هر سو٫پس چرا نيستي پيشم؟نگاه خيس تو کو...؟

 گوش گوش دوتا گوش٫دو دست باز يه آغوش٫بيا بگير قلبمو٫يادم تو را فراموش...!

چوب چوب يه گردن٫جايی نري تو بي من٫دق مي کنم ميميرم٫اگه دور بشي از من...!

 دست دست دو تا پا٫ياد تو مونده اينجا٫يادت مي ياد که گفتي:بي تو نمي رم هيچ جا...؟

 من؟ من؟ يه عاشق٫همون مجنون سابق...!

تو؟ تو؟ یه دل سنگ٫گذاشتی منو دل تنگ...! 

|+| نوشته شده توسط پارسا در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 11:39 | 
66

پشت پلک لحظه های ابدی دوباره خیسه

مثه اين كه بازم احساس، داره از تــو مي نويسـه

مثه اينكه بـاز تـو راه ، خـاطـره داري مــي بازي

رو مـــزار آرزوهـــا ، گـلاي غصــه مـي ذاري

مثه اين كه بـاز مسافــر ،داره مي ره از خيـابـون

يــا داره ميــاد دوبــاره ، شب هفتـم زمستـون

پشت چشماي خيالــم ، يـه كمي خيسه و نمـدار

مثه اينكه بـاز تو قـابش ، عكس تـو شده پديـدار

قبلـه بــاز دوبــاره نـوره ،‌ آرزوت دوباره گـل زد

سجده ها به جنس خواهش ، تـا خدا دوبـاره پل زد

|+| نوشته شده توسط پارسا در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 13:13 | 
65

برسنگ قبر من بنويسـيد خسته بود

 اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود

 بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود

 تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود

 بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود

 چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود

 بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت

 عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود

 بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر

پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود ...

|+| نوشته شده توسط پارسا در شنبه سیزدهم بهمن 1386 و ساعت 12:9 | 
64

يك شب کنار شمعی، تا صبح دم نشستم

او گریه کرد می سوخت، من هم زغم شکستم

در آن شب سیه رو، یادم به چشمت افتاد

آن مستی نگاهت، بر روی چشمم افتاد

آهسته اشکی آمد، پایین ز دیدگانم

گویی به شعله آمد، شمع درون جانم

آن قطره اشکم آخر، بر روی شمع لغزید

خاموش گشت آنگه، دودی به ناز رقصید

از طرح دود آن شمع، در آن سیاهی تار

شعری نوشته می شد، آهسته روی دیوار

دل می تپد به سینه، با یاد روی دلدار

هر جا که هستی یارم، باشد خدانگهدار

|+| نوشته شده توسط پارسا در سه شنبه نهم بهمن 1386 و ساعت 14:1 | 
63

جای پای شبحی در غزلم جا مانده

باز هم بغض من وپنجره تنها مانده

باز یک پنجره و عقده ی دیدن دارم

مثل رویاست ولی حس پریدن دارم

سایه ای از ته این سینه مرا می خواند

شبح عشق در آیینه مرا می خواند

من پر از وسوسه ام ای شبح سرگردان

باور بال زدن را به پرم برگردان

سالها منتظر برق نگاهت بودم

پشت این پنجره ها چشم به راهت بودم

چارچوب دل من پر شده از تنهایی

ساقه ی عشق تبر خورده تو کی می آیی؟

پای تقدیر مرا فاصله امضا کرده

زخم سر بسته ی دیروز دهن وا کرده

زخم در سینه ی من وا شده خون می آید

ازسکوت نفسم بوی جنون می آید

ای شبح، سایه ی تردید، معما، برگرد

یک خداحافظی تلخ بکن یا... برگرد

تو به بوی غزل و قافیه آمیخته ای

به خدا حال مرا خوب به هم ریخته ای

آنچه خوبان همه دارند تویکجا داری

بی سبب نیست که در کنج دلم جاداری

به سپیدی غزل رایحه ی یاس منی

یاسمن پوش ترین قسمت احساس منی

یاسمن پوش ترین جای خدا را پرکن

من پر از زندگیم فاصله ها راپرکن

من جهنم زده ام حسرت سیبی دارم

باز نسبت به شما حس غریبی دارم

غربت و رخوت دستان مرا باور کن

نازنین قصه ی ایمان مرا باور کن

سالها قلب دم از صبر و تحمل می زد

به کتاب غزل عشق تفال می زد

روزها من پراز احساس شقایق بودم

سینه ی سوخته ای داشتم عاشق بودم

حس نمناک شبم مملو از آهنگ تو بود

چینی نازک من منتظر سنگ تو بود

حیف این حس پراز شوق به ایمان نرسید

انتظار وتب تردید به پایان نرسید

او که در وحشت شب عشق به من هالی کرد

رفت و با رفتن خود شیره ی جان مرا خالی کرد

|+| نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 9:38 | 
62
شاخه  با  ريشه ي خود  حس  غريبي دارد           باغ  امسال  چه  پاييز  عجيبي دارد

غنچه شوقي به شكوفاشدنش نيست ديگر           با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد

خاك   كم   آب   شده   مثل   كويري  تشنه           شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد

سيب  هرسال در اين فصل شكوفا مي شد          باغبان  كرده فراموش كه سيبي دارد

|+| نوشته شده توسط پارسا در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 14:29 | 
61
در   دام   غمت  به  یک  نگاه  افتادم          با عشق تو ای صنم به راه افتادم
هر  چند که گفته بودم عاشق نشوم          از  چاله  در  آمدم  به  چاه  افتادم

استاد شهریار

|+| نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 19:49 | 
60

شبیه برگ پاییزی،

پس ازتوقسمت بادم خداحافظ،

ولی هرگزنخواهی رفت ازیادم خداحافظ،

واین یعنی دراندوه تومیمیرم دراین تنهایی مطلق،

که می بندد به زنجیرم وبی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد،

و برف ناامیدی برسرم یکریز می بارد چگونه بگذرم ازعشق، ازدلبستگی هایم ؟

چگونه میروی با اینکه میدانی چه تنهایم؟ خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی

|+| نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 12:3 | 
59

بیاد گریه ی پنهان،تو را دیگر نمیخواهم
بیاد  تلخی  دوران،تو را دیگر نمیخواهم

من از تنها شدن،تنها نشستن ها گریزانم
برای دوری از زندان،تو را دیگر نمیخواهم

فقط من با تو خوش بودم،تو با هر بنده ای دلخوش
به  حرمت  های  این  پیمان ، تو را دیگر نمیخواهم

و  حرف   آخر   من  هم  در  این  دنیای  بیگانه
همین یک جمله ی آسان،تو را دیگر نمیخواهم

|+| نوشته شده توسط پارسا در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 10:20 | 
58

دست عشق از دامن دل دور باد!
می  توان  آیا  به  دل دستور داد؟

می توان  آیا  به  دریا  حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد   را   فرمود : باید  ایستاد ؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی  گذاره  در  نهاد ما نهاد

خوب   می  دانست  تیغ  تیز  را
در کف مستی نمی بایست داد

|+| نوشته شده توسط پارسا در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 10:2 | 
57

دستهایت تکیه گاهم بود و نیست

 عشق تو پشت و پناهم بود و نیست

 حیف! آن وقتی که عاشق شد دلم

چیز سبزی در نگاهم بود و نیست

 عشق این سرمایه ی بازار دل

 آب این روی سیاهم بود و نیست

 یاد آن ایام مشتاقی بخیر

 عاشقی تنها گناهم بود و نیست

|+| نوشته شده توسط پارسا در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 18:10 | 
56

پيدا   است   هنوز   شقايق  نشدي          زنداني      زندان      دقايق     نشدي

وقتي  که  مرا  از  دل  خود مي راني          يعني  که  تو هيچ وقت عاشق نشدي

زرد است که لبريز حقايق شده است          تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر  نشدي  وگر  نه  مي  فهميدي          پاييز بهاريست که عاشق شده است

 

|+| نوشته شده توسط پارسا در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 18:9 | 
55

 میان حلقه مویت گل سرخ محبت بود

 اگر عاشق نمی بودی تو را با گل چه حاجت بود

|+| نوشته شده توسط پارسا در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 18:5 | 
54
خنده ی  تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته است به آن می خندم

قابل توجه اونایی که مثل آتیش با یه دوستی گرم میان و مثل یه جرقه ناپدید میشن.خودش میدونه که منظورم کیه!!!!!!

 

|+| نوشته شده توسط پارسا در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 11:1 | 
53
ای صمیمی ای دوست  
گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آئی
ای قدیمی
ای دوست
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم
آرزویم همه سرسبزی توست
|+| نوشته شده توسط پارسا در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 19:15 | 
52
من در آن کشمکش جاده ي عشق تو را مي طلبم
من به آن تيرگي ديوارها روشني مي بخشم
من در آن آتش عشقت
نيمه جان مي گردم
مي سوزم....
لحظه اي بامن باش
تادر اين کشمکش رويا ها من تو را دريابم
من تو را مي خواهم
تا به تو تکيه کنم
تا در آغوش نسيم ديده را بگشايم
پر بگيرم تا اوج
تا به اعماق صدا
من به آن مي ارزم
که به تو تکيه کنم
من تو را مي بينم عاشقي در قلبت
روشناي چشمت
همه را مي بينم
همه را مي دانم
رشته ي عشق تو را مي پويم
تا به آن پيوندم
پر پرواز تو را مي خواهم
پر کشم تا مهتاب ....

این یه شعر خاصه از طرف کسی که خیلی دوسش دارم.نظر یادت نره.

|+| نوشته شده توسط پارسا در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 10:56 | 
51

عجب  ای  دل  عاشق تو ام حوصله داری

تو  این  سینه  نشستی هزار تا گله داری

یه  روز  عاشق  نوری یه روزی سوتو کوری

یه  روز  مثل  حبابی  یه  روز سنگ صبوری

پر از اشک و هراسی همیشه بی هواسی

پر از  حرفی  و  خاموش  یه  قصه و فراموش

پر   از   راز   نگفته   یه   کوله   بار  بر  دوش

یه   بی  طاقت  خسته  به  انتظار  نشسته

یه    روز    رفیق   راهی   سفر   پای   پیاده

به   اندازه   عشقی  پر  از  حرف های  ساده

|+| نوشته شده توسط پارسا در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 13:45 | 
Powered By white-boy